یکم – خیابان روح جهان مدرن است. شمایل حقیقی انسان امروز با تمام تضادها و ستیزهایش در خیابان نقش میبندد. چرا که خیابان به شکلی کاملاً دیالکتیکی گریزگاه، پناهگاه و در عین حال زندان مردم است.اگر چه نمیتوان بر این واقعیت چشم بست که سلطهی سرکوب و سانسور سعی دارد تا به شکلی یأسآلود مردم را از آنِ خیابان بداند، ولی مقاومت درونی خیابان در برابر تن دادن به قواعد مالکیت (چرا که خیابان ذاتاً تحت تملک هیچ کس نیست.) این حکم عقب افتاده را وارونه میکند و زمانی که مردم در خیزشی آگاهانه خیابان را به تسخیر خویش در میآورند روح حقیقی جهان به کالبدش باز می گردد. چنین موقعیتی در حکم درنگی عقلانی و انتقادی نسبت به تمام آن چیزهایی به حساب میآید که یک ملت پشت سر گذاشته و حال به واسطهی تحقق عالیترین شکل انتقال قدرت به مردم و به دنبال آن یکی شدن ذهنیت و عینیتشان، هر امر محالی شانس تحقق خواهد داشت. تنها در این وضعیت تاریخ ساز خواهد بود که میتوان با اتکا به توان حقیقی مردم نیشخند معناداری به تمام تحلیلهای مضحک انحطاط فرهنگی تحویل داد. تحلیل های به ظاهر روشنفکرانه و رنگ و لعابداری که مردم را تنها انبوههای عقب افتاده و علیل میدانند. ولی با وجود اینها تمام کسانی که شکوه رخداد خرداد 88 را از نزدیک تجربه کردند، درواقع همان نیشخند معنادار را به مدعیان ریاکار تحویل دادند.
دوم – " انقلاب ضروری است نه فقط بدین سبب که طبقهی حاکم به شیوهی دیگری سرنگون نتواند شد بلکه بدین سبب نیز که طبقهی سرنگون کننده تنها در انقلاب میتواند به خلاص کردن خود از تمامی پلیدیهای اعصار موفق شود و قابلیت تأسیس جامعهی نوین را کسب نماید." (کارل مارکس – ایدئولوژی آلمانی)
سوم - "فریدون گله" – فیلمساز و روشنفکر فقید ایرانی – در نیمهی نخست دههی پنجاه فیلمی تکاندهنده ساخت. "کندو" اینگونه آغاز میشود :"دو خانه به دوش همزمان از زندان آزاد میشوند و قدم به زندانی بزرگتر به نام خیابان میگذارند. سر پناهی ندارند، پس به ناچار در قهوهخانهای روزگار میگذرانند. قهوهخانهای که همه چیز در آن عریان است. تمام فساد و تباهییی که توان از میان برداشتن عزت و شرافت انسانی را داراست. در این قهوهخانه هر کسی دیگری را تحقیر میکند تا به واسطهاش حقارت خود را از یاد ببرد. در این میان اما چیزی اتفاق میافتد که گویا پیام آور تغییری بنیان کن برای آدمهای کندو است. در ترنا بازی "آق حسینی" – یکی از آن دو نفر که از زندان آزاد شدهاند – به دوست هم بندش به نام ابی – با آن بازی جادویی بهروز وثوقی - حکم میکند که باید از میدان راه آهن تا پل تجریش راه بیفتد و در هر کدام از کافههایی که او میگوید مشروب بخورد و پولی در ازایش نپردازد. بعد از این، همه در بهتی بزرگ فرو میروند و حکم را باطل میدانند. "آق حسینی" با تمسخر ابی را تحقیر میکند و به او گوشزد میکند که جرئت چنین کاری را در او نمیبیند. ابی به فکر فرو میرود و تمام شکستهای زندگیاش را لحظه به لحظه به یاد میآورد. تمام لحظاتی که تداومشان از او موجودی بیارزش ساخته است. موجودی که لایق هیچ چیز نیست و در واقع اعتباری برای ادامهی حیاتش ندارد. در نهایت ابی حکم را میپذیرد. به خیابان قدم میگذارد و قصد میکند با فتح خیابان وجود انسانی خودش را به اثبات برساند. حالا در خیابان از راننده تاکسی و مشتریهای آنچنانی کافههای بالای شهر تا پلیس او را تمام رخ میبینند، در حالی که همهی آنها تا قبل از آن او را نادیده میگرفتند. ابی به تمام کافهها پا میگذارد، مشروب میخورد و پولی در ازایش نمیپردازد. هر کافه در حکم جهنمی برای اوست که با تنی کتک خورده و آش و لاش از آن بیرون میآید، اما باز هم مسیرش را پی میگیرد تا جایی که همه چیز در آخرین کافه محقق میشود. ابی از شدت ترس به اتاق آیینه کاری شدهای – در کافهای شیک – پناه میآورد و در حالی که شلوارش را خیس کرده چهرهی زخم خورده و خونینش را در آینهها میبیند و بعد از آن همه چیز منفجر میشود. او تمام آیینههایی که ذلت او را نشان میدهند در هم میشکند. هیچ کدام از کارکنان کافه حریف عصیان او نمیشوند. ابی از کافه بیرون میآید و در حالی که نیمه جان و مست است پیروزمندانه در خیابان فریاد شادی میکشد. ابی به عنوان انسانی حاشیهای خیابان را فتح میکند و در این مسیر عزت از دست رفتهاش را به دست میآورد و چه چیز میتواند جز برگرداندن انسانیت انسان به خود او تحقق بازگشت روح حقیقی جهان به کالبد خویش باشد؟
چهارم – این روزها بسیار میخوانیم و میشنویم که گروهی از مدعیان با انگشت گذاشتن بر بخشهای منحط فرهنگی زبان به تحقیر فرهنگ عمومی مردم میگشایند. این گروه یا نمیدانند و یا نمیخواهند بدانند که آنچه مد نظر آنهاست در حقیقت نه فرهنگ مردم ، بلکه انعکاس روابط قدرت در جامعه است. آنها گویا از یاد بردهاند که همین مردمی که امروز برچسبهای گوناگونی بر فرهنگشان میچسبانند همان مردمی هستند که در کمال مدنیت تظاهراتهای سکوت را سازماندهی کردند و در برابر خشونت افسارگسیختهی حاکمیت از خشونت پرهیز کردند. بنابراین این انتزاع بیمعنا تنها در شرایط مقطعی تثبیت قدرت خریدار دارد و نه در موقعیتهایی که تحرک اجتماعی خواست حقیقی مردم را به نمایش میگذارد و بر این مبناست که به قول "پییر بوردیو" روشنفکر باید "وجدان آگاه جامعه" باشد و نه سخنور منفعلی که بنا بر منافع شخصی یا گروهیاش سعی دارد تا ذهنییت خود را به عینیت جامعه تحمیل کند.
پنجم – بازگشت دوبارهی مردم به خیابان و پافشاری بر خواستههای به حقشان تنها مسیر درست جا به جایی قدرت در ایران و واگذاری قدرت به مردم است. چرا که هر مسیر دیگری – در شرایط فعلی – از درگیری مردم در روند عملی ایجاد تغییرات جلوگیری میکند و به این واسطه توان تبدیل تغییرات اجتماعی و سیاسی به تجربهی تاریخی را نخواهد داشت. تحلیل انقلاب 57 و در پی آن اصلاحات – با تمام فراز و نشیبهایشان – دلیل خوبی برای اثبات این مدعاست. تبدیل این دو تغییر اجتماعی به تجربههایی تاریخی باعث آن شد که هیچ خدعه و فریبی توان آن را نداشته باشد که جامعهی ایران را به شرایط پیش از انقلاب 57 و یا پیش از اصلاحات بازگرداند. مردم ایران این موضوع را به وضوح در فرایند جنبش سبز به اثبات رساندهاند. اما در اینجا نکتهای میماند که نباید به راحتی از کنار آن عبور کرد. این موضوع را شاید بتوان به زبان فلسفی چنین بیان کرد :" هر نفی باید در پی خود اثباتی را به همراه داشته باشد!" یعنی اگر قرار باشد که این دیدگاه نیز همچون بسیاری از دیدگاههای دیگر در دام فریبندهی گپهای انتزاعی نیفتد باید به صورت مشخص جایگاه عملی خود را در جامعه به اثبات برساند.
ششم – در مرداد ماه 1390 گروهی از جوانان در خیابان ولیعصر تهران (زیر پل پارکوی) حضور یافتند و به پاک کردن شیشهی ماشینهای پشت چراغ قرمز پرداختند. آنها هدف این رفتارشان را حمایتی نمادین از کودکان کار و خیابان بیان کرده و در پی آن بودند تا توجه بیشتر جامعه را به این آسیب اجتماعی معطوف دارند. درست است که رسانههای جمعی داخل و خارج از ایران این موضوع را به خوبی منعکس کردند و رفتار این گروه از جوانان پایتخت را مورد احترام قرار دادند، اما جای خالی پرداختن به یک نکتهی مهم هنوز هم در این میان به چشم میآید. از آن تاریخ تا کنون الگوی ارائه شده توسط این گروه از جوانان مورد تحلیل قرار نگرفته است. تحلیلگران ما گویا نمیدانند که هر آسیب اجتماعی در حقیقت قسمت کوچک و در عین حال عینیت یافتهی بیتوجهی حاکمیت به مفاهیم کلییی چون گسترش فقر،جامعهی مدنی، حقوق بشر، حق شهروندی و ... است. آنها با آنکه توجه خبری رسانههای جمعی را دیدند اما به علت آنکه تا اندازهای در دفاع از مفاهیم انتزاعی فرو رفتهاند، متوجهی این نکتهی مهم نیز نشدند که حضور این گروه از جوانان در اعتراض به یک آسیب اجتماعی عملاً توان سازماندهی بخشی از جامعه را دارا بود – هرچند به تعدادی اندک - و این سازماندهی در حقیقت همان بیان منقبض شدهی اعتراضات جامعه در خیابان به حساب میآمد. جدای از این، موضوع مطرح شده بعد سومی را نیز داراست و آن این است که در شرایط فعلی بیان اعتراضات اجتماعی – و نه صرفاً سیاسی – در خیابان در واقع در حکم گفت و گوی آزادانهی مردم با مردم محسوب میشود و در استمرار آن به یقین میتواند به مسئولیت پذیری بیشتر مردم در قبال روابط اجتماعی شان منجر شود و آن چیزی که این روزها بیشتر در صفحات فیس بوک به آن پرداخته میشود ما به ازای عینی و واقعی خواهد یافت.
حال که گویا اکثریت فعالان جنبش – همان طور که از آخرین بیانیهی شورای هماهنگی راه سبز امید نیز بر میآید – برآنند تا با تبادل ایدهها راهکارهایی عملی را برای حضور مردم در خیابان بگشایند توجه به این تجربهی اجتماعی که بیواسطه از دل بخشی از مردم داخل کشور بیرون آمده و در عمل نیز توانست توجه خاصی را به خودش جلب نماید، مورد تحلیل بیشتری قرار بگیرد تا بتوان با در نظر داشتن جمیع شرایط الگوهای جدیدی را ارائه کرد. امید است که همان گونه که در بیانیهی شورا هم آمده، این تبادل ایدهها صورت بگیرد و هر کدام از ما متعهدانه و واقع بینانه راهکارهای ارائه شده را نقد نماییم تا در میان این گفت و گوی مؤثر بار دیگر شکوه حضور مردم در خیابان را شاهد باشیم.
یکم - گلشیفته در برابر دوربین برهنه شد. قضاوت و رد کردن این رفتار با توسل به اصول فرسوده و زهوار دررفتهی اخلاقی به همان اندازه احمقانه خواهد بود که کف زدن و ستایش از عصیان فرمالیستی نهفته در دل این رفتار! گویا در این شرایط دو بعدی مضحک تنها راه ممکن عرق ریختن در راه تفکر است. تفکر خلاقی که توان ایجاد راه سومی را داشته باشد.
دوم - سیزده به در چهار سال پیش را خوب به یاد دارم. زنی چادری با پسرهای فامیلش فوتبال بازی می کرد. به نظرم صحنه ی جالبی آمد. مکث کردم و حرکت های زن را دنبال کردم. چادر به شدت جلوی دست و پایش را می گرفت ولی علاقه به شادی و هیجان او را در زمین نگه داشته بود. تا این که در یک لحظه - تنها یک لحظه - چادر دور پایش پیچید و زمین خورد. زن وقتی که از روی زمین بلند شد با لبخندی فاتحانه بر لب چادر خاک آلوده اش را از سر در آورد، به گوشه ای انداخت و دوباره به زمین بازی برگشت تا با آزادی بیش تری شادی را تجربه کند.
سوم- همه ی دنیا دیدند که علیا ماجده المهدی - زن مصری - در برابر دوربین برهنه شد تا اعتراضش را به گروه های مرتجع اسلام گرای مصر نشان دهد و فمنیستهای وطنی و خارجی چه عجولانه برایش هلهله کشیدند. در این میان کسی به این نکته توجه نکرد که آن چه حقیقتاً سلفی ها و اخوان المسلمین مصر را به هراس انداخت حضور چند صد هزار نفری زنان مصر در اعتراض به برهنه کردن اجبار و تحقیر آمیز زنی توسط نظامیها در خیابان بود و نه دفاع از حرکت به اصطلاح آوانگارد المهدی!
چهارم - جامعه ی ما از بسیاری جهات نابالغ است. اما نه صرفاً به علت آن که اعتقاد به سنت و تصاویر افیونی بهشت و جهنم عقلانیت بخشی از جامعه را مسدود کرده، بلکه عدم بلوغ جامعه از آنجا بیشتر خودنمایی میکند که بسیاری از به اصطلاح روشنفکران هم به جای درک ضرورتهای عینی اجتماعی و تأکید بر آنها برای مبارزه با عقب ماندگی از آزادی تصویرهایی افیونی و انتزاعی میسازند. تصویرهایی که فقط برای به اشتراک گذاشتن، لایک زدن و حرافی در فیس بوک به درد می خورد.
یکم – مردم جهان شاهد روزهای با شکوهی هستند. روزهایی که اراده و خواست مردم بهمنظور کشف نقطهی تلاقی حقیقت و سیاست در مقابل سیاسی بازی های صاحبان قدرت و ثروت قد علم کرده است. این تلاش جسورانهی مردمی را میتوان به صورت منقبض شدهای در سیر تحولات مصر - که به حق میتوان نام انقلاب مداوم را بر آن نهاد - مشاهده کرد. ولی پاسخ به این سؤال که آیا این جنبشهای مردمی به رویش نهال دموکراسی و عدالت منجر خواهند شد یا خیر، آرمانی است که به میزان رشد آگاهی تاریخی هر یک از جوامع، برایند نیروهای مؤثر در هر یک از این کشورها و نزدیکی و اتحاد با دیگر جنبشهای جهانی وابسته است. در این میان حکومتهای خودکامه و مرتجع منطقه با ایستادگی جنون آسای خود در مقابل تحقق خواست ملت و سرکوب و کشتار وحشیانهی مردم به پا خاسته، بهانه و فرصت بهدست جنگ افروزان بین اللملی می دهند، تا با تمسک به ترکیب واژگانی نامشخص و نامفهومی چون " مداخلهی بشر دوستانه" به کشورهای منطقه حملهی نظامی کنند. حمله ای که اولین و بدیهی ترین دست آورد آن نابودی جنبههای ترقی خواهانه و دموکراتیک خیزیش های مردمی است. این راهی بود که سرهنگ قذافی برای حملهی نظامی ناتو به لیبی هموار کرد و اینک خلف او - حافظ اسد - نیز سودای رفتن به همان راه را در سر دارد.
نسیم دموکراسی خواهی در منطقه اگرچه از ایران آغاز شد، اما بعد از گذشت 29 ماه از شکل گیری جنبش سبز و پیروزی قاطع مردم در عرصهی نمادین، هنوز نتوانستهایم خواستهای دموکراتیک خود را در عرصهی واقعیت تجربی نیز محقق سازیم و با استقرار نهادهای دموکراتیک استبداد را از ریشه برکنیم. این تأخیر در تحقق خواست آزادی و دموکراسی و مشی سرکوبگری که حاکمیت در برابر جنبش در پیش گرفته، جنبش سبز را با مشکلاتی اساسی روبه رو کرده است. حصر رهبران جنبش، زندانی کردن نیروهای فعال جنبش، عدم جذب طبقات محروم برای همراهی کردن با جنبش وعدم ظهور خیابانی جنبش سبز از بیست و پنجم بهمن سال گذشته تا کنون، سبب شده که بعضی از همراهان سبزمان به مداخلهی خارجی برای تحقق دموکراسی در ایران به عنوان یک پروژهی سیاسی امید ببندند. همچنین سیاست خارجی پرتنش جمهوری اسلامی و عدم شفاف سازی حاکمیت در فعالیتهای هسته ای خود از یک سو و سیاستهای جنگ افروزانهی لایه های قدرت در آمریکا،اسرائیل و غرب از سوی دیگر مسبب تشدید تحریم ها به همراه تشدید احتمال حملهی نظامی شده است. البته موضوع احتمال حملهی نظامی بعد از مدتی کوتاه از عرصهی تبلیغات رسانه ای کنار گذاشته شد، اما مطرح شدن آن باعث شد که بخشی از اپوزیسون خارج از کشور با شهامت بیشتری کمک گرفتن از دولت های خارجی را مطرح کند. بنابراین در چنین شرایطی نوشتار حاضر تلاش دارد با تکیه بر تحلیل ابعادی از واقعیت تا حدودی به گزارههایی حقیقی نزدیک شود. تنها امید آن میرود که این تلاش خارج از اتهامهایی که به یقین گریبانش را خواهد گرفت بتواند به وظیفهی تاریخی خود به درستی عمل نماید.
دوم - آنچه در تحلیل شرایط فعلی بیش از هر چیز اهمیت دارد، پاسخ به این سؤال است که هدف آمریکا و متحدانش از حملهی نظامی به ایران چیست؟ بیشک ساده لوحانه خواهد بود که دروغهای ریاکارانهی دولت آمریکا و متحدانش را در ارتباط با مداخلهی بشر دوستانه باور کنیم. زیرا در عمل از نتایج غیر انسانی به بار آمده از آخرین دخالتهای بشردوستانهی نئولیبرالهای غربی در لیبی ، عراق و افغانستان به خوبی باخبریم. تبدیل شدن این کشورها به بازارهای جدیدی برای شرکتهای آمریکایی و اروپایی بحران زده و به قدرت رسیدن دولتهای ناتوان از برقراری امنیت در عراق و افغانستان و شورای انتقالی لیبی که در همین زمان کوتاه با کشتار بیرحمانهی آفریقایی تبارها رعب و وحشت را در لیبی حاکم کرده است، از تبعات همین دخالتهای بشردوستانه به شمار میرود.
به یقین گزینههای بعدی مطرح شده از جانب غرب به ترتیب حمایت از تروریسم و فعالیتهای غیر صلح آمیز هستهای ایران خواهد بود. اما دولت آمریکا با گذشت نزدیک به دوماه هنوز نتوانسته مدارک مستندی دال بر دست داشتن حکومت ایران در طرح ترور سفیر عربستان در واشنگتن به سیاستمداران ، افکار عمومی جهان و به ویژه ایرانیان ارائه کند، تا ایران را به اتهام حمایت از تروریسم تحت فشار بیشتری قرار دهد. روایت فعالیتهای غیرصلح آمیز ایران نیز کمابیش با چنین سرنوشتی مواجه شده است. برکناری همزمان "دنیس راس" – مشاور امور خاورمیانهی کاخ سفید – در سکوت خبری محض از جانب "باراک اوباما" و عقب نشینی آشکار دولت اسرائیل از مواضع جنگافروزانهی خود علیه ایران پس از انتشار آخرین گزارش آژانس بین المللی انرژی اتمی از روند فعالیتهای هستهای ایران به خوبی ثابت میکند که آمریکا و متحدانش در مورد فعالیتهای هستهای ایران به بزرگ نماییهای افراطی دست میزنند. ولی با وجود این تناقضات واضح در رفتار دولتهای غربی باید هوشمندانه بر این مهم تأکید داشت که قرار دادن افکار عمومی در مقابل پذیرفتن ایران هستهای و یا جنگ اساساً صورت مسألهای انحرافی است. چرا که آنچه امنیت منطقه و یا جهان را به مخاطره میاندازد نه نفس داشتن سلاح اتمی بلکه در دست داشتن سلاح اتمی توسط یک دولت غیر مشروع و غیر دموکراتیک است. به همین علت نیز راه مقابله با چنین خطر محتملی برای منطقه و جهان نه اعمال تحریمهای گسترده است و نه گزینهی حملهی نظامی – که نتیجهای جز ضعیفتر کردن جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران ندارد - بلکه تنها راه ممکن، استقرار یک دولت قانونی، ملی و دموکراتیک خواهد بود، که این امر هم برای حکومت ایران و هم برای لایههای قدرت در آمریکا و اسرائیل خطری جدی محسوب میشود. سیاست آمریکا و غرب در خاورمیانه را تنها با محوریت اسرائیل می توان فهمید. نگارنده معتقد است که ائتلاف نانوشتهای میان بنیادگرایان اسلامی - اعم از شیعه و سنی - ، بیناد گرایان یهودی اسرائیل و نئومحافظهکاران آمریکا و غرب موجود است. برای اثبات مدعای خود به آخرین نمونه در این باب، یعنی طرح تشکیل دولت مستقل فلسطینی در سازمان ملل، اشاره خواهم کرد. همهی ما شاهد بودیم که تهران، تلآویو و واشنگتن مخالفت علنی خود با این طرح را اعلام کردند. سنگ اندازیهای آمریکا در این باب حتی به قطع بودجهی یونسکو بهواسطهی تأیید عضویت فلسطین در آن ادامه یافت. این موضع گیریهای واحد نشانگر خاستگاه فکری و ایدولوژیک یکسان این دولتها نیست، ولی به صراحت نشان از این دارد که هر سه نظام مخالف صلح و گسترش دموکراسی در منطقه اند. صلح و دموکراسی آب سردی است که آتش یکه سالاری را در این سه نقطه از جهان فروخواهد نشاند. اسرائیل یکی از مهمترین نقض کنندگان حقوق بشر در ارتباط با فلسطینیها و قوانین بین الملی در منطقه است. نگاهی اجمالی به تاریخ مداخلهی آمریکا در منطقه و ایران – خصوصاً نقش دولت آمریکا در سرنگونی دولت محمد مصدق و همچنین فروش سلاح به ایران در معاملهی معروف به ایران کنترا در جریان جنگ ایران و عراق – نیز اثبات کنندهی این مهم است که نه تنها آمریکا هیچگاه موجد تحقق دموکراسی در منطقه نبوده، بلکه همواره عملکردش هم پای بنیاد گرایان و حکومتهای خودکامه مانع از تحقق صلح، دموکراسی و عدالت درایران و منطقه بوده است. ایرانی دموکراتیک و در سطحی کلانتر خاورمیانهای دموکراتیک بزرگترین خطری است که بنیاد گرایی اسرائیل را تهدید خواهد کرد. ازاین رو ماجراجوییهای هستهای و نظامی جمهوری اسلامی بهترین بهانه را به اسرائیل و آمریکا برای یکه سالاری و توسعه طلبی خود خواهد داد و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. ایرانی دموکراتیک با قدرت و نفوذی که در منطقه خواهد داشت از نیروهای مدافع صلح در فلسطین و لبنان دفاع خواهد کرد و این همان تنگنایی است که در صورت تحقق آن اسرائیل را در مقابل وجدان بیدار جهانیان رسوا کرده و دولت متجاوز آن را مجبور به صلح و به رسمیت شناختن حقوق انسانی فلسطینیان خواهد کرد. در اینجا باید به این مهم دقت کرد که جنبش سبز - به عنوان جنبشی دموکراتیک و حافظ منافع ملی - هم با استبداد طلبان داخلی روبه رو است و هم با جنگ افروزان خارجی، که در صورت پیروزی جنبش خواستههایشان تحقق نخواهد یافت. افزایش فشارهای آمریکا و غرب بر ایران چیزی جز فشار بر مردم و تسهیل شرایط برای حاکمیت بهمنظور سرکوب بیشتر و نابودی جنبش نیست. این همان وضعیتی است که امید به دخالت نیروهای خارجی را در مردم تقویت می کند و گزینهی مطلوب آمریکاست. جمهوری اسلامی بنیاد گرای ضعیف شده که زمینه ساز و توجیه کنندهی بنیادگرایی اسرائیل در منطقه باشد مورد مطلوب آمریکاست. از این رو است که تمامی نقطهی تلاقی آمریکا به جمهوری اسلامی در فعالیتهای هستهای خلاصه میشود تا مانع از قدرت گرفتن ایران در بعد هستهای و دستیابی احتمالی به بمب اتمی گردد. در غیر این صورت آمریکا به فکر حملهی نظامی به ایران خواهد بود و برای این امر نیاز به اپوزیسیونی خود ساخته دارد تا بتواند تأمین کنندهی منافع آنها در ایران باشد. این همان رازی است که در سخنان خانم کلینتون با بی بی سی و صدای آمریکا نهفته بود و کارمندان ایرانی وزارت امورخارجهی آمریکا به خوبی آن را دریافتند و دست به کار اپوزیسیون سازی و فعالیت در این زمینه شدند. ویژگی بارز فعالیت این بخش از اپوزیسیون آماده سازی افکار عمومی ایران برای پذیرش حملهی نظامی آمریکا و غرب به ایران است. برای این منظور نیز آنها چند رویکرد را دنبال میکنند. اول اینکه در ارائهی تحلیلهای خود جنبش سبز را کاملاً مرده و تمام شده تلقی می کنند و هرگونه تلاش برای از سر گیری مبارزات مردمی در داخل را از برنامهی کاری خود خارج کرده اند. دوم قلب مفاهیمی چون استقلال، حقوق بشر و حتی دموکراسی و سوم سوق دادن زمین مبارزهی سیاسی در ایران به دوگانهی انحرافی جمهوری اسلامی اتمی و یا حمله نظامی. این اپوزیسیون نو ظهور با تمام زیرکی از درک این نکته عاجز است که جناحهای جنگ افروز آمریکا و اروپا از همان تظاهرات شکوهمند بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت فهمیدند که خوانش اقتدار گرایانه شان از دموکراسی خریداری ندارد، چرا که تولد جنبش سبز تنها مسیری برای تغییر حاکمیت در ایران نبود بلکه خط بطلانی بر دو راهی ارتجاعی تروریسم بنیاد گرایان مسلمان و جنگهای بشر دوستانهی غربیان بود.
سوم – حیات تمامی حکومتهای استبدادی بر پایهی هرج و مرج استوار است. مرور کارنامهی جمهوری اسلامی در سی سال گذشته نیز چیزی جز این را نشان نمیدهد. ادامه دادن جنگ با دولت صدام حسین بعد از آزادی خرمشهر عزیز، اعدامهای دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال 67 ، تغییر جهت ناگهانی سیاستهای اقتصادی کشور بعد از جنگ و تحمیل ریاضت اقتصادی بر طبقات محروم جامعه، قتل روشنفکران و فرهیختگان ایرانی در سال 77، تعطیلی زنجیرهای مطبوعات در سال 79، نظارت استصوابی و رد صلاحیتهای گسترده در انتخاباتها، تقلب گسترده و غیر قابل کتمان در انتخابات ریاست جمهوری دهم، کشتار،شکنجه و سرکوب سازمانیافتهی معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری سال 88 و حذف یارانهها و تشدید نابرابری اجتماعی با هدف اتمیزه کردن جامعه تحت عنوان جهاد اقتصادی تنها گوشهای از هرج و مرجهای ایجاد شده توسط جمهوری اسلامی در سی سال گذشته است. حال نیز مرور مواضع سران حکومت ایران در رابطه با احتمال حملهی نظامی و افزایش تحریمها و رجزخوانیهای تو خالی آنها تنها به این دلیل است که جنگ و یا افزایش تحریمها به حاکمیت این اجازه را میدهد تا به بهانهی جنگی دیگر و یا شرایط بحران حاصل از افزایش تحریمها بار دیگر جامعه را اتمیزه کند و با سرکوب نیروهای مترقی بیش از پیش خواست آزادی را به حالت تعلیق در آورد. بدیهی خواهد بود که در چنین وضعیتی سرکوب نیروهای مترقی و آزادی خواه تحت عنوان متوهمانهی وابستگان به بیگانه در دستور کار حاکمیت قرار میگیرد و باز هم بیش از همه جنبش سبز – به عنوان گسترده ترین جنبش اعتراضی ایران – هدف حملات بیشترحاکمیت قرار خواهد گرفت.
چهارم – در ادامهی بررسی تأثیرات حملهی نظامی و وقوع جنگ باید به تحلیل روابط اجتماعی ایران پرداخت. در این قسمت باید سؤال را اینگونه مطرح کرد حملهی نظامی و وقوع جنگ چشم انداز روابط اجتماعی ایران را به چه شکلی در خواهد آورد؟ ناگفته پیداست که به واسطهی اعدام بهترین فرزندان ایران در زندانها، شهادت، اسارت و مفقودالاثر شدن بسیاری از جوانان نسل اول انقلاب در جبهههای جنگ ، تلفات انسانی و سرخوردگیهای ناشی از آسیبهای اجتماعی و فقر و همچنین گسترش بیسابقهی مهاجرت در میان جوانان، جامعهی ایران به جامعهای سوگوار بدل شده است. از سویی دیگر نیز انتشار اخبار رو به گسترش خشونتهای اجتماعی و ناامنی، کاهش سن فحشا به 14 سالگی، کاهش سن اعتیاد به 13 سالگی، گسترش دامنهی کار کودکان و به عبارت دیگر زنانهتر و کودکانهتر شدن فقر و آسیبهای اجتماعی و بسیاری دیگر از خبرهای ناگوار، بیثباتی روابط انسانی را در ایران بیش از گذشته گوشزد میکند. در چنین شرایطی وقوع جنگ نه تنها راه حلی مناسب نیست بلکه با توجه به گسترش آسیبهای اجتماعی و به هم ریختگی روانی جامعه بدون شک زمینههای ناامنی و فروپاشی اخلاقی جامعه را فراهم خواهد کرد. آنچنان که اتحاد اجتماعی برای ایرانیان را به رؤیایی دست نیافتنی بدل میکند و با سوءاستفادههای احتمالی تجزیه طلبان داخلی و خارجی ایران عزیز را در خطر تجزیه قرار خواهد داد. ای کاش اپوزسیون خواهان اعمال تحریم و حملهی نظامی با تحلیل شرایط دشوار روانی و اجتماعی مردم ایران بار دیگر درخواست غیرعقلانی خود از غرب را مرور کند و با بازگشت به روزهای آغازین جنبش به یاد آورد که چهطور در روزهای قبل از انتخابات مردم ایران به واسطهی صداقت گفتار میر حسین موسوی حضور امید را در زندگی خویش دریافته بودند و شاد و سربلند غمها و دشواریها را کنار میگذاشتند. به یقین برای هر وجدان بیداری همچنان آن روزها و روزهای بعد از آن الگوی مناسبی برای ادامهی مبارزه خواهد بود.
پنجم – در انتهای این نوشتار لازم میدانم تا بار دیگر و با صراحتی بیشتر بر این نکته تأکید نمایم که تنها راه مقابله با تهدیدهای نظامی و اعمال خرد کنندهی تحریمها بازگشت معترضان به خیابان میدانم و در همین راستا نیز پیشنهادات زیر را عنوان میکنم:
1- تأکید و پافشاری بر سه اصل استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی .
2- تأکید و پافشاری بر مشی مبارزاتی جنبش سبز و پرهیز از هرگونه خشونت فیزیکی، زبانی و نمادین در مسیر مبارزه
3- تلاش و همفکری به منظور ارائهی راهکارهای خلاق برای تداوم اعتراضات مردم در خیابانها
4- تأکید و گنجاندن مطالبات طبقات محروم جامعه – خصوصاً طبقهی کارگر ایران – در لیست مطالبات اصلی جنبش سبز همانگونه که میرحسین موسوی پیش از حصر بر آنها تأکید داشت.
5- فاصله گرفتن و پرهیز از انگزنی به یکدیگر و جلوگیری از قطب بندیهای متعارض و غیر واقعی با یک دیگر نظیر مخالفان اصیل استبداد و نیروهای ستون پنجم غرب و یا به عکس.
۱- در نگارش مقاله ی حاضر بسیار از نظرات سازنده ی دوست عزیزم کاظم برجسته استفاده کردم که لازم می دانم به خاطر این موضوع از او قدردانی کنم.
۲- این نوشتار بعد از چند ماه اولین نوشتار وبلاگ کولی است و امیدوارم که فعال نبودن کولی در این چند ماه این موضوع را به همراه نداشته باشد که نتوانم از نظرات دوستان استفاده کنم.
چه چیز می تواند در نظر من شگفت انگیزتر ،
نامنتظرتر و غیر حقیقی تر از خود حقیقت باشد ؟
"فیودور داستایوفسکی"
یکم – سخن گفتن از خشونت به لبه ی تیغ راه رفتن می ماند. از سویی تمام ما به صورتی کاملا ً دیالکتیکی قربانیان خشونت ساختاری جامعه ای هستیم که در آن تنفس می کنیم و از سویی دیگر نیز به شکلی به همان اندازه دیالکتیکی به بازتولید خشونت در همان جامعه مدد می رسانیم. این موضوع می تواند به راحتی به ما ثابت کند که صادقانه سخن گفتن از خشونت تا چه اندازه دشوار و جانکاه خواهد بود. پذیرفتن این دیدگاه، هر فرد راستگو را به این یقین می رساند که واکاوی خشونت به نوعی واکاوی خویشتن است. بر همین مبناست که ساختار این نوشتار، پراکنده و گاه آشوبناک به نظر می رسد. چرا که اگر قرار باشد هم زمان تحلیلی از خویش به عنوان قربانی و قربانی کننده ارائه دهم بی شک نخواهم توانست زبانی را انتخاب نمایم که در آن نظمی شاداب و آرایش شده خود نمایی می کند. اگرچه می دانم ممکن است این شیوه ی اندیشیدن و نگارش، درک منطق درونی این نوشتار را تهدید کند، اما تنها امیدوارم موفقیت در این قسمت بتواند ضامن ارتقای بحث حاضر از یک گپ روشنفکرانه به یک شهادت اجتماعی باشد. هم چنین لازم می دانم تا بگویم پایه ی نظری این یادداشت بر نظریه ی اسلاوی ژیژک درباره ی خشونت، استوار بوده که در کتاب "خشونت" به بسط آن پرداخته است.
دوم – اسلاوی ژیژک خشونت را به شکل یک مثلث با سه ضلع سازنده تصویر می کند. او بر این باور است که تنها با بررسی هم زمان نقش این سه نوع خشونت است که می توان به تحلیلی انتقادی از جایگاه خشونت در جامعه پرداخت. وی نخستین ضلع این مثلث را خشونت "نمادین" نام گذاری می کند. این نوع از خشونت که "در قالب های زبانی تبلور یافته است" بیش از هر جایی در تمایزات طبقاتی خودنمایی می کند. اگر آن طور که هایدگر می گوید "زبان، خانه ی هستی" باشد، بنابراین طبقات بالای جامعه به علت توانایی اقتصادی و هم چنین نزدیکی بیش تر به کانون قدرت به صورتی خشن توانسته اند با توسل به زبان، جهان معینی از معانی را به دیگر طبقات اجتماعی تحمیل نمایند. دومین نوع خشونت که ژیژک از آن نام می برد ، خشونت "سیستمی" است، یعنی "همان پیامدهای فاجعه باری که عملکرد بی تلاطم نظام های اقتصادی و سیاسی ما به بار می آورد". با معرفی این دو نوع خشونت است که ژیژک خشونت "کنشگرانه" را به میان می کشد. او بر مبنای این استدلال که این نوع از خشونت را "کنشگری آشکارا قابل تشخیص به اجرا می گذارد"، خشونت "کنشگرانه" را آشکارترین ضلع مثلثی می داند که پیش تر از آن یاد کردیم. اما در این میان مسئله ای هست که باید با دقت نظری بیش تری به آن نگریست. نظام های سلطه بیش از هر چیزی فاجعه های به بار آمده از خشونت کنشگرانه را در بوق و کرنا می کنند و سعی دارند تا با سرکوب تفکر، توان نهفته در وجدان معذب جهان را به یک باره بر سر افرادی بریزند که خود نیز قربانیان اضلاع ناپیدای خشونت حاکم بر جهانند. مگر همین چند سال پیش نبود که دانشجوی کره ای دانشگاه ویرجینیای آمریکا در اقدامی جنون آمیز تعدادی از هم کلاسی هایش را به ضرب گلوله کشت؟ برخورد بنگاه های خبری جهان به این اقدام خشن چه بود جز محکوم کردن او به عنوان یک تروریست دیوانه؟ کدام یک از آن ها نامه ی تکان دهنده ی او را که راوی لحظه به لحظه ی عذاب تحقیر آمیزش از تمایزات طبقاتی و نژادی بود منتشر کردند؟
سوم – رودررویی مستقیم با خشونت به شدت فریبنده خواهد بود. زیستن در جهانی به غایت خشن که هر روز اخباری از فاجعه بار ترین اشکال خشونت خویش را منتشر می کند، به ناگاه ما را در وضعیتی اضطراری قرار می دهد. وضعیتی دروغین که فرصت اندیشیدن حقیقی را از فرد می رباید و به واسطه ی حس هم دردی با قربانیان او را در موقعیتی رمانتیک قرار می دهد. در این موقعیت مذمت خشونت با حمله ی بی وقفه به نمایان ترین وجه خشونت آغاز می شود و در نهایت در همان نقطه نیز درباره ی وضعیت خشونت در جامعه قضاوت خواهد شد. زمانی که ما به بخشی از تحلیل های فعالین اجتماعی ایران - خصوصاً در حوزه ی زنان و کودکان - با دقت بیش تری نگاه می کنیم، می توانیم این سیستم فکری رمانتیک را به خوبی تشخیص دهیم. بارها پیش آمده که در تحلیل پرونده های مربوط به کودک آزاری و یا زنانی که قربانی خشونت های خانوادگی و فامیلی بوده اند، کلام تحقیر آمیز فعالین این حوزه ها، فورا ً مشخص ترین وجه این رفتارهای خشن را نشانه رفته است. پدری که کودکش را آزار داده و یا شوهری که زنش را کتک زده در قامت دیوان پلیدی ظاهر می شود که زندگی کودکان و زنان جامعه را هر لحظه در معرض تهدیدهای شومی قرار می دهد. بر پایه ی چنین تحلیل هایی است که فعالین اجتماعی پا به عرصه ی عمل اجتماعی می گذارند و زمانی که به علت جامع نبودن تحلیل شان از واقعیت زنده ی جامعه سیلی می خورند به کنجی می خزند و به ناچار به همان کلیشه های روشنفکرانه ای پناه می برند که به طور مدام فرهنگ جامعه را تحقیر می کند و یا داد آن بر می کشد که عوام پیش بینی ناپذیرند. آیا چنین رفتارهایی نمونه ی آن نوع از خشونتی نیست که ژیژک آن را خشونت نمادین می نامد؟ آن ها با شعار تسامح و تساهل، زبان را جایگزینی برای رفتارهای خشن جامعه معرفی می کنند و بدون آن که به نقش خشونت بار زبان توجهی داشته باشند سعی دارند تا به جای تغییر اجتماعی، قامت حقیقت را به اندازه ی قامت قانون تقلیل دهند. درست در همین نقطه است که فعال اجتماعیِ روشنفکر بازتولید کننده ی خشونت در جامعه می شود و به قول ژیژک "در عین مبارزه با خشونت کنشگرانه مرتکب خشونت سیستمی می شوند که موجد همان پدیده ای است که از آن بیزارند." به همین علت در ابتدای این یادداشت تحلیل خشونت را شبیه به لبه ی تیغ راه رفتن دانستم.
چهارم – در سال 1379 گروهی از داوطلبان انجمن حمایت از حقوق کودکان تصمیمی دوران ساز گرفتند. این گروه در محله ی دروازه غار تهران حاضر شدند و پدیده ی کودکان کار و خیابان – که محصول عینی جامعه ای خشن است – را موضوع فعالیت اجتماعی خود قرار دادند. آن ها با مسئله ای اجتماعی درگیر شده بودند که در آن برهه نه از جانب فرهنگ عمومی و نه از جانب قدرت سیاسی به رسمیت شناخته نمی شد. دولت وقت حضور این گروه اجتماعی را نادیده می گرفت، دانشگاه برنامه ای پژوهشی در این زمینه نداشت، تولیدات هنری و ادبی به این پدیده توجهی نشان نمی داد و حضور مردم در خیابان آکنده از بی تفاوتی نسبت به این گروه از کودکان بود. بنابراین کار این گروه از داوطلبان در حکم یک شهادت اجتماعی بود. شهادتی در مذمت خشونت، آن هم نه در چارچوب های متداول و لوکس حقوق کودک در ایران، بلکه شهادتی که به غایت خشن بود.
پنجم – شاید استفاده از لفظ خشن برای توصیف عمل اجتماعی ای که در بند قبلی از آن یاد کردیم، کاملا ً نامتعارف و غیر منتظره باشد. پس به ناچار برای رهاندن بحث حاضر از بدفهمی باید موضوع را بشکافم. ما زمانی رفتاری را خشن می نامیم که رفتار مذکور در صدد حذف و یا نادیده گرفتن فرد، گروه و یا دیدگاهی برآید و با استفاده از قدرت ویرانگر خویش هدفش را تحقق بخشد. حال با چنین تعریفی از خشونت آیا رفتار گروه داوطلبان انجمن حمایت از حقوق کودکان خشن نبوده است؟ آن ها در شرایطی وارد عمل اجتماعی شدند که جامعه و نهادهای قدرت در برابر یک حقیقت اجتماعی یا مقاومت می کردند و یا از خود بی تفاوتی نشان می دادند. بنابراین آن ها باید به واسطه ی عمل اجتماعی شان هم موضع بی تفاوتی مردم را از میان بر می داشتند و هم مقاومت دولت وقت را در هم می شکستند. هر دوی این اقدامات مستلزم آن بود تا دیدگاه مسلط حذف شود و بعد از آن، گروه داوطلبان با تکیه بر قدرت ویرانگر خویش خواست اجتماعی خود را که همان توجه و چاره اندیشی برای پدیده ی کودکان کار و خیابان بود جایگزین دیدگاه قبلی کند. معادلات اجتماعی آن سال نمی توانست جایی برای تساهل و تسامح بگشاید. این دو دیدگاه به هیچ عنوان نمی توانستند در کنار یک دیگر زیستی رمانتیک را تجربه نمایند و حضور هر کدام تنها در گرو حذف آن دیگری معنا می یافت. والتر بنیامین – فیلسوف گوشه گیر و تنهای آلمانی – این جنس از خشونت اعمال شده از جانب گروه داوطلبان را "خشونت خدایگانی" می نامد. خشونتی که نماینده ی تحمیل عدالت به قانون است، به شکل بی حد و حصری مرزها را نابود می کند، خطاها را جبران می کند و همان طور که گروه داوطلبان به اثبات رساندند تا ابد غیر خون ریز، صبور و عاقل باقی می ماند.
ششم – رفتاری که داوطلبان انجمن حمایت از حقوق کودکان در سال 1379 انجام دادند تجربه ای ناب در حوزه ی فعالیت اجتماعی محسوب می شود. بی شک این تجربه ی ناب مهم ترین، تاثیرگذارترین و گسترده ترین فعالیتی بود که توانست حساسیت جامعه را نسبت به حقوق کودکان و توجه به آن برانگیزد. بازخوانی این تجربه و تأکید بر کیفیت سربرآورده از دل آن می تواند به وضوح، راه حلی عقلانی و حقیقی در برابر مسائل اجتماعی باشد. اگر چه بنابر سنت های فرهنگی، ما ایرانیان هم چنان انسان هایی شفاهی و تاریخ گریز هستیم اما کیفیت نهفته در دل رخدادی که در سال 1379 در حوزه ی حقوق کودک به وقوع پیوست هم چنان توان آن را دارد تا الگوهایی جدید و عینی در برابر فعالین این حوزه بگشاید. برای تحقق حقوق کودک در ایران شیوه ای جز آن چه در یازده سال قبل توسط گروه داوطلبان فعالیت در کمیته ی کودکان کار و خیابان تبلور یافت، وجود ندارد. چرا که هر شیوه ی دیگری فعال اجتماعی را به جامعه در لباس مصلح اجتماعی معرفی می کند و به علت نابرابر بودن موقعیت مصلح اجتماعی و مردم باز هم سیکل باطل تولید و بازتولید خشونت شکل خواهد گرفت، در صورتی که آن چه رخداد سال 1379 را به رخدادی دوران ساز بدل کرد تکیه ی بی قید و شرط داوطلبان آن حرکت بر برابر بودنشان با مردم بود. اگرچه می توان با عینک آگاهی و شرایط اجتماعی امروز به آن چه در یازده سال پیش رخ داد نگریست و بسیاری از نقاط ضعف، کاستی ها و اشتباهات را به درستی تشخیص داد، اما باز هم به قول والتر بنیامین "با صراحت سخن گفتن از گذشته، از لحاظ تاریخی، به معنای پذیرفتن آن به شیوه ای که بود نیست ... معنای آن ضبط و ربودن خاطره ای [یا حضوری] است که در لحظه ی خطر می درخشد ."
آغازم در دست های تو بود
پایانم اما ...
من رو در روی تو سوگند خورده بودم
جای خالیت را
به دست واژه ها خواهم سپرد
تا خیابان
همین شعر را زمزمه کند .
حالا بی حرف
بی بهانه
حتی بی اشک
اندوه نبودنت را در گام های خسته ام تاب می آورم ،
تو آخرین امید
تو آخرین طرح خنده ای
تا جهان در رخت عزا
چنین ناباورانه
به جشن سقوط سنگر عشق بر نخیزد .
تو می دانی
تو این سرنوشت ناعادلانه را
بهتر از تمام عابرها می دانی
برای این شاعر آشفته
مسیری جز کوچ میسر نبود !
من در قامت مسافری عاصی
تمام رنج هجرت را
با جاده قسمت می کنم
اما
جبرناگزیر باد را چاره چیست
هنگامی که
عطر خاک تو را
در تمام طول جاده پخش خواهد کرد ؟

یکم – سحرگاه بیست و سوم خرداد ماه هشتاد و هشت مردم ایران در بهتی بزرگ فرو رفتند. تا چند ساعت سکوتی معنادار بر اتوبوس ، تاکسی و خیابان حکم فرما بود. هرعابری بی آن که کلامی بر زبان آورد - با نگاهی گیج و بغض آلود – از عابران دیگر یک سئوال را می پرسید : " رای من کجاست ؟ " آن ها باورشان نمی شد که شامورتی بازی های حاکمیت به جایی ختم شود که نتایج انتخابات را به شکلی غیر قابل تصور زیر و رو کند. با وجود تمام تردیدها ، اما ، حقیقت یک چیز بود حاکمیت دست به قماری زده بود که بازنده ی نهایی آن کسی نبود جز حاکمیت !
دوم – همه ی ما با این صحنه ی کلاسیک کارتونی آشنایی داریم : گربه به پرتگاهی می رسد ، اما به رفتنش ادامه می دهد و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می گیرد ، فقط هنگامی افتادنش آغاز می شود که به پایین نگاه می کند و ژرفای دره را می بیند . رژیمی که اقتدارش را از دست می دهد ، شبیه همان گربه ی بالای پرتگاه است : برای افتادن فقط کافی ست به یادش بیندازید به پایین نگاهی بیندازد ...
( آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ / اسلاوی ژیژک )
سوم – خبر تکان دهنده ی مرگ "هاله سحابی" غرور زخم خورده ی ایرانیان را جریحه دارتر کرد . حجم بالای تکثیر خبر ، اظهار نظرها و هم دردی های خودجوش مردم در فضای مجازی و واقعی در چند ساعتی که از اعلام این واقعه ی ناگوار می گذرد این احتمال را قوت می بخشد که کیفیت تاثیر گذاری این رویداد گزنده چیزی از نقطه ی آغازین انقلاب تونس کم نخواهد داشت. در واقع معنای عیان رویداد تلخی که قلب تونس را به درد آورد هم ذات پنداری مردم تونس با جوان هم وطن شان بود که سیلی تحقیر پلیس بر صورتش نشسته بود. بنابراین اگر چه مردم ایران قریب به دوسال است که چشم انتظار تولد نوزادی هستند که حاکمیت با تمام توانش کمر به سقط آن بسته و گاه در میانه ی این زورآزمایی بخشی از لایه های اجتماعی نیز رجز خوانی های حاکمیت را باور می کنند ، اما ، بی گمان حقیقت چیزی دیگر است : شهادت " هاله سحابی " اگر چه رویدادی به غایت دل خراش بود ، اما کیفیت انسانی نهفته در دل آن به اندازه ای ست که بی اغراق می تواند توان حقیقی جنبش را احیا نماید و توان حقیقی جنبش چیزی نیست جز آن چه ژیژک گفته بود .
چهارم - با چشمانی گریان و دلی شکسته این آخرین سطور را می نویسم . می دانم که سخن بیش از اندازه کوتاه و آشفته بود. امیدوارم حالات روحی ام توجیه مناسبی برای بیان الکنم باشد. امید است تا در لحظاتی آرام تر و بهتر ابعاد این رویداد را تحلیل نمایم.
یکم - همه ی ما روزهای اوج جنبش را خوب به یاد داریم . نیروهای گارد یا لباس شخصی ها با تمام توان و خشونت شان به جمعیت حمله ور می شدند . ارعاب حاصل از این موقعیت باعث می شد جمعیت حاضر در خیابان پراکنده شوند. ناگهان زن یا مردی از میان جمعیت فریاد می کشید : " نترسید ، نترسید ما همه با هم هستیم ! " این بانگ آزادانه در آن موقعیت خشن و پر اضطراب توان جمعیت را احیا می کرد تا در برابر سرکوب نیروهای گارد ایستادگی کنند. تمام کسانی که آن روزها در خیابان حضور داشتند این موقعیت را دیده و انرژی رهایی بخش حاصل از آن را با تمام وجود تجربه کرده اند. همین خصلت رهایی بخش شعار مورد نظر باعث شد تا این شعار به یکی از اصلی ترین شعارهای جنبش بدل شود. بنابراین بی تردید شعار "نترسید ، نترسید ما همه با هم هستیم ! " بخشی از هویت جنبش را شکل داد. تا جایی که می توان ادعا کرد که تاثیرگذاری روانی این شعار بر فرد ایرانی از مرز یک تحریک احساسی فوری عبور کرده و به نوعی از عقلانیت انتقادی منجر شده است. عقلانیتی که توانست با تکیه بر تاریخ اندوهبار زندگی فرد ایرانی نقطه ی اوج خویش را در خیابان بیابد. در واقع معنای مستتر در این شعار فراخواندن به اتحادی است که در نهایت به رهایی فرد ایرانی منجر خواهد شد ، اما اگر این رهایی را تنها رهایی از وضعیت زد و خورد خیابانی بدانیم این شعار هرگز نمی توانست بخشی از هویت جنبش را خلق نماید. در این جا باید کمی عمیق تر باشیم و بتوانیم بخشی از وضعیت روانی حاضران در جنبش را تخیل نماییم . به عبارتی دیگر باید سئوال را این گونه مطرح نماییم :
" شعار مورد نظر در آن لحظه یادآور کدام مفهوم انسانی در ذهن تظاهرات کنندگان بود که چنین انرژی عظیمی را در درونشان به وجود آورد ؟ "
پاسخ به طور قطع یک چیز است : اتحاد اجتماعی !
دوم – اگر به این مهم باور داشته باشیم که شرایط اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی فعلی در وضعیتی قرار دارد که منافع تمام اقشار و طبقات اجتماعی را با تهدید مواجه کرده است ، می توانیم جنبش فعلی مردم ایران را یک جنبش ملی نام گذاری کنیم. زیرا در صورت عدم تحقق مطالبات جنبش منافع تمام این طبقات ، اقشار و گروه ها با آسیب های بسیاری مواجه خواهد شد. از این روست که گسترش آگاهی – خصوصا ً در میان طبقات پایین جامعه – را استراتژی جنبش می دانند. در حقیقت معنای این استراتژی تلاشی برای دست یافتن به تعریف مسئله با یک ظرفیت حداکثری است. ظرفیتی که بتوان در یک فرایند دموکراتیک زمینه ی مشارکت تمام طبقات اجتماعی را در تعریف مسئله به وجود آورد ، اما زمانی که سعی می کنیم تا در راستای عینیت یافتن این دیدگاه گام برداریم در می یابیم که موانع بسیاری بر سر راهمان وجود دارد.
سوم – اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها ، اجرای یک طرح ریاکارانه بود. دولت ایران با ریاکاری هر چه تمام با راهنمای چپ به دامن افسار گسیخته ترین سیاست های دست راستی پناه برد. دولتمردان ایرانی برای آن که این رفتار خود را توجیه کنند ، دست به دامن توزیع بخشی از نقدینگی میان مردم شدند. آن ها با اندازه گیری قد اقتصادی مردم و این استدلال که یارانه های نقدی پرداخت شده به مردم می تواند نیازهای آن ها را برآورده سازد حقیقتی بزرگ را سانسور کردند و به هیچ کس اجازه ی مطرح کردن این سئوال را ندادند که در دورانی که ایران به بازار مصرف کالاهای چینی بدل شده ، واردات خودرو به کشور چندین برابر افزایش یافته و تولید ملی این چنین بی سابقه زمین گیر شده است ، آیا باز هم مردم نیازمندند ؟ " دکتر یوسف اباذری " در مقاله ی " یوتوپیا، سیاست " پاسخ این سئوال را این چنین می دهد : " در زمانه ای که نفس پیورتین زیر آماج حملات " به میلت عمل کن " قرار دارد و جامعه ی مصرفی هر هفته کالایی را به بازار می فرستد که کالای هفته ی پیش را به زباله دانی که این هفته خریداری شده است می افکند ، چگونه می توان از نیاز سخن گفت ؟ دولت هایی هستند که بر مبنای برآوردن نیاز برنامه ریزی می کنند ، خاصه دولت های نفتی. این گونه دولت ها زمانی که خزانه پر از پول نفت شد ، آن را توزیع می کنند تا نیازها را برطرف کنند ، اما نمی دانند چه خطایی مرتکب می شوند. آنان گمان می کنند مردم نیازمندند و نمی دانند مردم آرزومندند و آرزو در زمانه ی ما پایانی ندارد. " در حقیقت طبقات پایین جامعه از دو سو مورد حمله قرار گرفته اند. اول آن که با تورم ناشی از اجرای این طرح قدرت خرید خود را بیش از پیش از دست داده اند و دوم آن که با حیرت و سردرگمی در میان بازاری مصرفی و فاسد اساسا ً نیاز خویش را گم کرده اند. آن ها در میان این شکاف طبقاتی نمی دانند با یارانه ی نقدی خود باید پول قبض های تکان دهنده ی آب و برق و گاز را بپردازند و یا به صورت ماهیانه قسط تلویزیون LED یا خودروی لیزینگی را بدهند تا پاسدار آبروی خویش باشند. چرا که در این شرایط هر کالای مصرفی جدید نگهبان شرافت خانواده های فقیر شده است . بی گمان این وضعیت اقتصادی به شکلی دیالکتیکی روبنایی فرهنگی نیز می سازد و سردرگمی در تشخیص نیازهای اقتصادی را به سردرگمی در تشخیص نیازهای سیاسی بدل می کند . دقیقا ً در همین نقطه بحران اقتصادی طبقات پایین جامعه در حیات اجتماعی – سیاسی طبقه ی متوسط ایران – به عنوان اصلی ترین حامی جنبش – تاثیری مرموز ، شبح گون و جادویی می گذارد.
چهارم – اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها شرایط سختی را نیز به طبقه ی متوسط تحمیل کرده است ، اما دو موضوع باعث می شود تا آزادی عمل این طبقه از طبقات پایین تر بیش تر باشد . اولین نکته آن است که به یمن توجه خاص دولت های سازندگی و اصلاحات به طبقه ی متوسط ، آن ها توانسته اند به رفاهی نسبی دست یابند. رفاهی که می تواند در شرایط فعلی تا حدودی آن ها را از گزند طوفان های اقتصادی حفظ نماید. دومین موضوع نیز به سطح سرمایه ی فرهنگی این طبقه و مهارت های فکری و زبانی آن ها مربوط می شود. اعضای طبقه ی متوسط ایران به مدد این دو ویژگی می توانند در شرایط بحران زده ی فعلی عقلانیت نسبی خویش را حفظ نمایند. این عقلانیت نسبی راهگشای مسائل بسیاری خواهد بود ، یادمان باشد که جنبش هنوز در مسیر صبر و عقلانیت گام بر می دارد. پس اگر همان طور که گفته می شود ، انگیزه ی حقیقی طبقه ی متوسط ایران استقرار دموکراسی و حاکمیت قانون باشد و نه صرفا ً رفاه مالی حاصل از این نوع حکومت ، بنابراین باید در شرایط فعلی عقلانیت جنبش را تقویت نماید. پیش از این در تحلیل استراتژی جنبش گفتیم که تنها در شرایطی چشم اندازی روشن برای جنبش قابل تصور است که تمام طبقات اجتماعی در تعریف مسئله سهیم باشند. در این مرحله اما شرایط اقتصادی حاکم بر جامعه سدی بزرگ بر سر راه این استراتژی خواهد بود ، چرا که هر عقل سلیمی می داند که گرسنگی و تحقیر راه عقلانیت را مسدود می کند . برای عینی تر شدن این موضوع بهتر است داستان " گاو " ساعدی را به یاد آوریم و باور کنیم که ریاضت اقتصادی تحمیلی بر طبقات پایین سرنوشتی چون " مش حسن " را برایشان به ارمغان خواهد آورد. طبقه ی متوسط ایران نمی تواند در حالی که خودش در شرایط بحران اقتصادی هنوز بر الگوهای مصرف پیشین پا فشاری می کند ، از خانواده ای که برای حفظ خویش ناگریز است کودکش را به دست تهدید های خیابان بسپارد توقع آگاهی و همراهی با جنبش را داشته باشد. این خیال خامی بیش نخواهد بود و ادامه ی این مسیر از استراتژی جنبش یک کلیشه ی تهوع آور روشنفکرانه می سازد. اگر چه طبقه ی متوسط ایران در دوسال گذشته شهدای زیادی را به وطن تقدیم کرده اما هنوز از زیر بار عدم اعتماد طبقات پایین جامعه نسبت به خود در نیامده است. ما تصویر عریان این بدگمانی را در فیلم " جدایی نادر از سیمین " دیدیم. طبقه ی متوسط مجبور به فهم این وضعیت خطیر خویش است. چرا که از یک سو تاوان بی کفایتی بورژوازی فاسد ، ریاکار و ترسوی ایران را می پردازد و از سوی دیگر هم به علت حضور تمایزات طبقاتی هنوز نتوانسته همراهی طبقات پایین جامعه ، خصوصا ً طبقه ی کارگر را داشته باشد. حالا وقت آن رسیده تا دوباره طبقه ی متوسط بدون هیچ گونه تعارفی شعار " نترسید ، نترسید ما همه با هم هستیم ! " را بر زبان بیاورد ، اما این بار نیروی رهایی بخش این شعار باید هراس به وجود آمده از بحران های اقتصادی را از میان بردارد.
پنجم – روز جهانی کارگر فرصت مناسبی است تا به بازتاب و تحلیل شرایط و مطالبات طبقه ای پرداخته شود که گرچه در آینده ی جنبش تاثیری به سزا و انکار نشدنی دارد ، اما هم چنان به علت گرفتار ماندن در سانسور اقتصادی و فرهنگی از سازماندهی و سخن گفتن درباره ی وضعیت خویش ناتوان است. تضعیف کلیشه های طبقاتی توسط طبقه ی متوسط و هم چنین هم بستگی اقتصادی با طبقه ی کارگر مسیری است که هم عقلانیت جنبش را تضمین می کند و هم با به وجود آوردن هم دلی در جامعه بسیاری از پیش داوری های طبقاتی را که نتیجه ای جز موج سواری صاحبان قدرت ندارد از میان بر می دارد. ما نباید از یادمان برود که در روزهای سیاهی چون سی خرداد هشتاد و هشت بسیاری از افرادی که به سوی معترضان آتش گشودند با تحریکات کور و ناآگاهانه ی حاصل از تمایزات طبقاتی دست به چنین جنایاتی زدند. مردم ایران مردمی سوگوار و رنجور هستند . در سی سال گذشته جنگ ، زندان ، تبعید و آسیب های اجتماعی خانواده های زیادی را داغدار عزیزانشان کرده است و این زخم عمیق حاصل از سوگ جمعی ایرانیان مرهمی جز اتحاد اجتماعی ندارد.

یکم – بی شک رسالت اولین سطور این نوشتار آن است تا بدون هیچ پرده پوشی و تعارفی یادداشت حاضر را به " میر حسین موسوی " تقدیم نماید. او که توانست با تکیه بر شناخت آگاهانه ی تاریخ معاصر ایران ، سنتی از رفتار سیاسی را زنده کند که تا پیش از این تنها در اختیار " محمد مصدق " قرار داشت. به یقین شهامت موسوی و در عین حال تدبیر سیاست مدارانه اش توانست یک بار دیگر سیاست را از حدود تصمیم گیری های صاحبان قدرت خارج کند و بار دیگر این نکته را به اثبات برساند که به قول "لنین" سیاست در جایی تعیین می شود که توده های میلیونی مردم ایستاده باشند. درک عمق رفتار موسوی و هم چنین درک این موضوع که با وجود تمام فشارهای موجود او هم چنان اعتراضش را در خاک وطن بیان می کند ، از او شخصیتی می سازد تا خارج از هرگونه تمرکز کاریزماتیکی شایسته ی محبت و قدردانی ملتی باشد که با تنی نحیف و شکننده میل به آزادی و عدالت را از یاد نبرده اند و هنوز برای دست یافتن به این دو آرمان عظیم بشری از هیچ کوششی فرو گذار نیستند. پس در این برهه ی تاریخی شرافت قلم و پیشه ی نویسندگی حکم می کند تا نوشتار حاضر شهادتی باشد بر حقانیت راهی که مردم ایران در حال پیمودن آن هستند. این نوشتار تلاش می کند تا با بازگشت به بیست ماه گذشته بتواند تحلیلی از شرایط فعلی به دست دهد. تحلیلی که امید است تا با دقت و واقع بینی آن چه که حقیقت امروز است را به درستی بیان کند.
دوم – مردم ایران روزهای سختی را پشت سر می گذارند . این روزها تنها می تواند یادآور محاصره ی تبریز در دوران اوج انقلاب مشروطه ی ایران باشد. یازده ماهی که مقاومت دلیرانه ی مشروطه خواهان توانست وقار را به زندگی ایرانیان تحقیر شده بازگرداند و آغاز راهی باشد که ما اوج بلوغ و پختگی آن را در تظاهرات های میلیونی سکوت دیدیم. اگر چه جنبش آزادی خواهانه و عدالت طلبانه ی ایرانیان در مسیر خود بارها با فراز و فرود های زیادی رو به رو شده و روایت های مختلفی از آن ارائه کرده اند ، اما به یقین هر بار فرهنگ عمومی جامعه پذیرای نقد به خود و بازگشت به اصول بوده این مسیر روند رو به رشد خود را با مقاومت در برابر ارتجاع داخلی و استعمار خارجی به خوبی به اثبات رسانده است. حال اگر امروز شادی و امید گنگی در ناخودآگاه جمعی ما حس می شود ، تنها حاصل عینیت یافتن مجدد همان مقاومت مترقی است.
سوم - " انقلاب 57 اتفاق خجسته ای در تاریخ ما بود و در آن همه ی نیروهای اجتماعی و سیاسی که در آن موقع معتبر بودند ، چه اسلام سیاسی ، چه ناسیونالیسم ضد استعمار و چه سوسیالیزم جهان سومی وجود داشتند ... جنبش سبز به صورت دیالکتیکی از بطن انقلاب در آمده است. "
( دکتر حمید دباشی / چهارم اسفند هشتاد و نه / سایت کلمه )
چهارم – اگر چه سرکوب نیروهای اجتماعی – سیاسی و مصادره ی آرمان های رخداد 57 در دهه ی شصت برای مدتی تحقق آرمان های انقلاب را به تعویق انداخت ، اما تجربه ی تاریخی ما نشان می دهد که انقلاب ایران هنوز در مرحله ی دموکراتیک خود به سر می برد. تاریخ تحولات سی ساله ی گذشته می تواند به درستی بر این حقیقت صحه بگذارد که انقلاب ایران ، انقلابی مداوم است و از این جهت می تواند نمونه ای خاص در بین انقلاب های قرن بیستم باشد. این نکته از آن جهت حائز اهمیت است که می تواند کلید فهم تحولات و رویدادهای اجتماعی - سیاسی ایران به شمار آید. بعد از رخداد تاریخی و شکوهمند دوم خرداد 76 تئورسین های بورژوازی ریاکار ایران بر لیبرالیزه کردن جریان اصلاحات تاکید داشتند و تلاش شان بر آن بود تا با قلب آرمان های حقیقی انقلاب و سانسور نیروهای حاضر در بهمن 57 ، تجدید پیمان مردم با آرمان های به تعویق افتاده ی انقلاب را تا حد یک رفتار رفورمیستی لیبرال تقلیل دهند. آن ها در خیال شان تصور می کردند که با تفکیک آزادی از عدالت می توان خواست عدالت اجتماعی را از قلب مردم دزدید یا دیوار بلند بی اعتمادی مردم ایران نسبت به غرب را می توان با تکیه ی غلو آمیز بر مسائلی چون توهم توطئه در هم شکست . آن ها با تمام ادعاهایشان از فهم این نکته عاجز بودند که خواست های اجتماعی مردم بر بستر تاریخ استوار است و ضرورت تاریخی نه در برابر زور اسلحه و نه در برابر زور فلسفه سر تعظیم فرود نمی آورد.
پنجم – در انتخابات 84 مردم به اصلاحات پشت نکردند آن ها به جریان نخبه گرایی پشت کردند که با نقاب اصلاحات میان مردم و سید محمد خاتمی ایستاده بود. مردم در چهار سال بعد به خوبی اثبات کردند که آن چه به دنبالش هستند ایده ی محافظه کارانه ی انتخاب میان بد و بدتر نیست ، بلکه انتخاب جریانی است که بیش از هر چیز به آرمان های انقلاب شان نزدیک باشد. انقلابی که درست یا غلط برای دفاع از آن جنگیده بودند ، انقلابی که قرار بود برابری و آزادی را برایشان به ارمغان بیاورد ، انقلابی که توانسته بود با اعلام جمهوری راهی را پیش پای مردم بگذارد که دیگر برای بیان حرف شان نیاز به خون ریزی نداشته باشند.مردم با پایکوبی های عظیم شان در روزهای قبل از بیست و دوم خرداد 88 تلاش کردند تا بدون توسل به خشونت با نماد تفکر استبدادی خداحافظی کنند. آن ها از خون ریزی و خشونت خسته بودند و همین زمینه ی بلوغ فکری جامعه ی ایران را پدیدار کرد.
ششم – جنبش سبز معادلات منطقه را بر هم زد. مگر غیر از آن بود که پیش از تولد جنبش سبز ، غرب – و در راس آن آمریکا – کباده ی صدور دموکراسی به کشورهای جهان سوم را می کشید و به این بهانه معادلات سیاسی منطقه را به نفع خود تغییر می داد. امروز ما خوب به یاد می آوریم که تنها جریانات تروریستی مرتجع داعیه ی مقاومت در برابر تعرض بیگانگان به سرزمین هایشان را داشتند و ناگفته پیداست که رفتار این جریانات چه طور دست آویزی می شد تا آتش خشونت از جانب اسرائیل و حامیان غربی اش شعله ورتر شود. این دو راه جهان را به وحشت ترور و حمله ی نظامی آلوده کرده بود. تولد جنبش اما خط بطلانی بر این دو مسیر ارتجاعی بود. جنبش سبز بیش از هر چیزی بر برابری مردم در تعیین سرنوشت خود تاکید داشت. تمام جهان دیدند که در تظاهرات های سکوت چه طور سران گذشته ی نظام ، اندیشمندان ، هنرمندان و مردم عادی ایران در کنار یک دیگر ایستادند و با سکوت شکوهمندشان یک چیز را فریاد زدند. نئولیبرال های غربی از همان زمان دریافتند که خوانش اقتدارگرایانه شان از دموکراسی دیگر خریداری ندارد.
هفتم – خاورمیانه ی جدید در حال شکل گیری است ، اما این بار نه با نقشه ی نئولیبرال های جنگ طلب بلکه با خواست عمومی مردمی که با تکیه بر برابری ، نقطه ی تلاقی حقیقت و سیاست را کشف کرده اند. دیکتاتورهای منطقه یا سقوط کرده اند و یا در نوبت سقوط قطعی خود به صف ایستاده اند. این مسیر راه سومی است که وعده هایش برای تحقق دموکراسی از گوانتانامو و ابوغریب عبور نمی کند. پس همان طور که مقاومت مدنی مردم ایران در قالب جنبش سبز ، الگویی عینی پیش پای مردم منطقه قرار داد ، به همان صورت نیز فتح هر سنگری به دست مردم دیگر کشورهای منطقه امیدی برای پیروزی نهایی جنبش سبز خواهد بود. این تنها راهی است که در شرایط فعلی می تواند مسیر رهایی خاورمیانه ی زخمی از بند استعمار خارجی و استبداد داخلی باشد.

برای شاهین نجفی
یکم – بازگشت به گذشته و مرور آن چه در پشت سر داریم ، گاه چنان طاقت فرساست که انسان را به غایت شکننده و آسیب پذیر می کند . این فرایند بغض آلوده را می توان سرنوشت تکان دهنده ی نسلی دانست که تجربه ی سرکوب را از نزدیک احساس کرده و هیچ گاه پاسخی حقیقی را نیز از جانب نهادهای قدرت دریافت نکرده است. در واقع با تکیه بر بیانی دراماتیک می توان سرنوشت نسل متولدین دهه ی شصت را در بستر تاریخ معاصر ایران ، تلخ ترین پرده ی یک نمایش تراژیک دانست. نسلی که اصلی ترین سئوال هایش از لا به لای جنگ و خفقانی شکل گرفت که علت آن را نمی دانست و در پی یافتن پاسخ سئوالاتش چه در نهاد خانواده و چه در دیگر نهادهای وابسته به قدرت با سرکوب مواجه شد. اما بی گمان مواجه شدن با سرکوب نهادهای اجتماعی وابسته به قدرت نمی تواند به تنهایی دلیلی بر این ادعا باشد که سرنوشت این نسل تلخ ترین پرده ی نمایش تراژیک تاریخ معاصر ایران است ، چرا که پیش از این نیز پدران و مادران این نسل در مواجه با نهادهای قدرت پاسخی جز شکست و سرکوب دریافت نکردند. این جا آن چه شکست و سرکوب این نسل را تلخ تر می کند آن است که اگر چه نسل کودکان دهه ی شصت تصویری جز جنگ و خون و خشونت ندید ، اما هنگامی که توان ایفای نقش در تحولات اجتماعی را یافت برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران مدنیت و پرهیز از خشونت را الگوی رفتار اجتماعیش قرار داد. همین موضوع باعث می شود تا سرکوب نسل کودکان دوران جنگ – که با تنی نحیف و شکننده در مقابل نهادهای سرکوب و سانسور ایستادند – تلخ ترین پرده ی نمایش تاریخ معاصر ایران به شمار آید.
می دانیم که نسل پدران و مادران کودکان دهه ی شصت را نسل سوخته می دانستند و حالا برای معرفی فرزندان نسل سوخته باید ترکیبی از واژگان را یافت که به تمام معنا معرف وضعیت و چشم انداز این نسل باشد. بنابراین با توجه به سطح دریافت و میزان برداشتم از شرایط امروز ، در نوشتار حاضر از نسل کودکان دهه ی شصت با عنوان "نسل مرده" یاد می کنم. اگرچه می دانم استفاده از مفهوم مرگ برای معرفی نسلی که من نیز به آن تعلق دارم می تواند زمینه ساز انتقادهایی باشد که برخواسته از برداشت های پیشینی ما نسبت به مفهوم مرگ است ، اما تمام تلاشم را برای رساندن منظورم از انتخاب مفهوم مرگ انجام خواهم داد و امیدوارم گزینش این مفهوم و بسط ارتباط آن با موقعیت حقیقی نسلم بتواند تصویری عقلانی ، حقیقی و امیدوارانه را به نمایش بگذارد.
دوم – تماشای مجدد فیلم " مرد مرده " ساخته ی "جیم جارموش " انگیزه ی اولیه ی نوشتن متن حاضر را به وجود آورد. "مرد مرده" داستان جالبی را روایت می کند. مرد جوان و تحصیل کرده ای نامه ای را دریافت می نماید که او را برای کار در موسسه ی مرد متمولی به نام " دیکینسون " دعوت به همکاری می کند. "بلیک" – همان جوان تحصیل کرده – پس از خاک سپاری والدینش به" شهر ماشین " سفر می کند تا در موسسه ی" دیکینسون" مشغول به کار شود. اما در بدو ورودش درمی یابد که در "شهر ماشین " منطقی جز خشونت و جنایت حکم رانی نمی کند. بر اساس همین منطق نیز او را در موسسه ی "دیکنسون" راه نمی دهند و به او می گویند به علت آن که دیر به آن جا مراجعه کرده شغلش را به فرد دیگری داده اند. "بلیک " سرخورده از موسسه بیرون می آید و بر حسب اتفاق توسط پسر "دیکنسون " زخمی شده و بعد از آن که با شلیک گلوله او را می کشد از "شهر ماشین" می گریزد. صبح بعد از حادثه در شرایطی که از شدت جراحت بی هوش شده ، سرخ پوستی به نام "هیچ کس " او را می یابد و همین موضوع آغاز سفر "بلیک" با "هیچ کس " است. "هیچ کس" که او را " ویلیام بلیک " – شاعر انگلیسی - شناخته و هر چه هم که "بلیک" این موضوع را تنها یک شباهت اسمی ساده بیان می کند ، باورش نمی شود ، داستان زندگی خود را چنین بیان می کند ، که وقتی او نوجوان بوده ، سفید پوست های انگلیسی او را به اسارت می گیرند و به همراه خود به انگلستان می برند. "هیچ کس " در انگلستان زبان آن ها را می آموزد و بعد از مدتی که سفید پوستان او را به عنوان موجودی عجیب به نمایش می گذارند از دست شان می گریزد و دوباره به سرزمین خویش باز می گردد. اما در این بازگشت او با این واقعیت مواجه می شود که قبیله اش او را نمی پذیرد ، چرا که او در مقابل ستم سفید پوستان سر تعظیم فرود آورده است. از آن تاریخ به بعد سرگردانی و سفر بی پایان "هیچ کس " آغاز می شود. "هیچ کس" به "بلیک " می گوید که او بعد از درگیری با خانواده ی "دکینسون" فقط یک "مرد مرده " است . در انتهای فیلم در حالی که "هیچ کس " مرد مرده را با خود به قبیله اش می برد و به شیوه ی سرخ پوستان در دفن مردگان ، او را به آب می سپارد ، آخرین دیالوگش را می گوید : " ویلیام بلیک آخرین شعرش را با خون نوشت. "
سوم – مفهوم مرگ در فیلم جارموش معنایی دیگر دارد. مخاطب از همان آغاز فیلم می داند که مرد جوان ، همان مرد مرده است اما داستان فیلم را تا انتها دنبال می کند. به یقین جستجوی مخاطب تنها به علت دریافتن پیامی است که از مرگ مرد جوان انتظار دارد . "بلیک " با مرگش چه پیامی را می رساند؟ آیا مرگش نماد خشونت افسار گسیخته ای است که به تباهی زندگی بومیان آمریکا منجر شده است؟ آیا مرگ او توانسته یک دوره ی تاریخی تلخ و تکان دهنده را آن چنان فشرده در دل خویش جمع کند تا سندی برای یک داوری تاریخی باشد؟ به هر حال اگرچه تسلط اندیشه ی مرگ فضایی غمگین را بر فیلم تحمیل کرده ، اما این فضای غمگین به هیچ عنوان مسلخ امید نیست. مفهوم حقیقی مرگ زمانی آغاز می شود که مرد جوان چهره ی واقعی و بی نقاب خشونت سفید پوستان در آمریکا را در می یابد. این آگاهی مرد جوان – که به قیمت زوال و مرگ فیزیکی او تمام می شود. - چشم او را در برابر ستمی که بر سرخ پوستان رفته است باز می کند. در واقع مرگ "بلیک " به نوعی شهادتی است در نفی این دروغ بزرگ تاریخ آمریکا که اعمال خشونت علیه سرخ پوستان به علت خوی وحشی و جنگ طلبی بومیان قاره ی آمریکا بود و نه نفس سود جو و خشن زندگی سفید پوستان به ظاهر متمدن اروپایی ! " بلیک " با روایت مرگش توانست برای سرخ پوستان هم قبیله ی "هیچ کس" چهره ی نمادین خشونت سفید پوستان را ترسیم نماید. روایت مرد مرده برای سرخ پوستانی که جهان را در قالب نماد شناسایی می کردند ، دستاورد بزرگی بود. این نماد هدیه ای بود که " هیچ کس " برای قبیله اش آورد و به واسطه ی آن توانست دیگر بار به قبیله بازگردد.
چهارم - حالا اگر با بیانی صریح تر به بحث اولیه بازگردیم ، می توانیم همین تحلیل از مرگ را به "نسل مرده" ی ایران نسبت دهیم. زیرا اگرچه این نسل در رویارویی اش با نهادهای قدرت و بیان خواسته ها و مطالبات دموکراتیکش به قول "مراد فرهادپور" در عرصه ی نمادین پیروز نهایی و انکار نشدنی بود و هیچ ترفندی نیز نمی تواند این حقیقت را انکار و یا حتی کمرنگ کند ، اما نتوانست در عرصه ی واقعیت تجربی پیروز میدان باشد و نهاد های قدرت سیاسی را وادار به پذیرش مطالباتش نماید. با توجه به این شرایط می توان موقعیت نسلی که کنش گر اصلی خرداد 88 بود را ، به وضعیت مرد جوان فیلم " مرد مرده " شبیه دانست ، که برای دفاع از حیات خویش به خشونت افسارگسیخته ای گرفتار شد و اینک در آغوش مرگ سفری را آغاز کرده که می تواند راوی داستان مرگ و زوالش و در انتها نیز ، نه گفتنش به قدرت حاکم باشد ، تا شاید با زنده نگه داشتن پیروزی اش در عرصه های نمادین و زیبایی شناسانه – عرصه هایی چون ادبیات ، شعر ، هنرها و... - امید دست یافتن به حقیقت را در فضایی غم زده زنده نگه دارد. " والتر بنیامین " که بی شک به تحقق حقیقت در عرصه ی سیاست باور کامل داشت در تایید چنین رویکردی می گوید : " با صراحت سخن گفتن از گذشته ، از لحاظ تاریخی ، به معنای پذیرفتن آن به شیوه ای که بود نیست ... معنای آن ضبط و ربودن خاطره ای [ یا حضوری ] است که در لحظه ی خطر می درخشد. " پذیرش این حقیقت شاید پاسخی عاقلانه به هراس تاریخی شاملوی بزرگ باشد که می گفت :
" در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده ئی ،
و نوبت خویش را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ئی ! "
این نوشتار در آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه در این وبلاگ منتشر شد اما برای مدتی از مجموعه ی نوشتار های وبلاگ حذف شد
یکم - هراس از حضور سیستماتیک نهادهای سانسور ، نوشتن را در شرایط فعلی به عملی خطیر تبدیل کرده است. گرچه می توان هراس به وجود آمده را حاصل عینی اما مقطعی خواست قدرت در سرکوب حقیقت به شمار آورد ، اما سوال اصلی و شرافتمندانه باید چنین مطرح شود که مسئولیت نویسنده در برابر این خواست ارتجاعی قدرت چیست ؟ "محمد جعفر پوینده" در این باره چنین می گوید : "نویسنده باید بار دو مسئولیت بزرگ را که مایه ی عظمت کار اوست بر دوش گیرد. خدمتگزاری حقیقت و خدمتگزاری آزادی و نویسنده باید شرف هنر را پاس بدارد." دیدگاه جعفرپوینده در پاسداری از حقیقت و آزادی آن هم در بستری از مناسبات تاریخی که به قول روشنفکر راستین ایرانی ، صادق هدایت ، "سخن گفتن و درست اندیشیدن جرم است!" ، نمی تواند چندان کم هزینه و بی خطر باشد. تجربه ی تلخ گرفتار آمدن بسیاری از نویسندگان متعهد این سرزمین زخم خورده در کام ترور ، سرخوردگی و یا جلای وطن ما را در اثبات ادعایی چنین وحشت زا یاری می کند. پس به ناچار باید گاه برای بیان آن چه حقایق اجتماعی محسوب می شود به بازی های زبانی و ساختارهای خلاقانه تری رجوع کرد.حال با تکیه بر این مقدمه ی الکن ، هدف نوشتار حاضر را نمی توان چیزی جدا از تحلیل شرایط امروز خودمان دانست. تنها امیدوارم با پرهیز از زبان گرد و غبار گرفته ی به اصطلاح روشنفکری و به مدد آرای بزرگانی که به نامشان اشاره کرده ام بتوانم تمام آن چه را که از امروز در ذهن دارم ، بیان نمایم.
دوم - "بهرام بیضایی" در ابتدای دهه ی هفتاد، فیلمی هوشمندانه ساخت. "مسافران" روایتی نمادین دارد. خانواده ای با هزار امید و شادی انتظار برپایی جشن عروسی خواهر کوچک شان را می کشند. جشنی که می تواند بسیاری از کدورت ها و تضادهای پیدا و پنهان افراد خانواده را ، حتی برای اندک زمانی ، از بین ببرد. در این میان صحبت از آیینه ایست که طبق سنت با هر ازدواجی به دست نو عروس سپرده شده و نشانه ای از روشنایی حیات محسوب می شود. خواهر بزرگ تر - که آخرین وارث آیینه است - از شهرستان به تهران می آید تا در جشن عروسی خواهرش شرکت کند و آیینه را به دست او بسپارد. اما حادثه ی رانندگی او را به همراه دو فرزند و همسرش به کام مرگ می کشد. مقدمات برپایی جشن عروسی به مقدمات عزا تبدیل می شود و تمام خانواده در ماتمی بزرگ فرو می روند. آیینه به نو عروس نمی رسد و همه چیز در فضایی تلخ و درهم آبستن نومیدی می شود.
انطباق روایت فیلم "مسافران" با آن چه مردم ایران در دهه ی شصت شمسی پشت سر گذاشته اند ذهن مخاطب را درگیر این سوال می کند که کدام جشن ما به عزایی بزرگ و جمعی تبدیل شد؟ بی شک انتظار مردم ایران از واقعه ی 57 نه شهادت و اسارت و مفقودالاثر شدن عزیزانشان در جبهه های جنگ بود و نه گرفتار آمدن متفکران و آزاد اندیشان جامعه در کام مرگ و سکوت و مهاجرت ! پس به یقین تبدیل صحنه های جشن و پایکوبی مردم در بهمن 57 - که بارها آن ها را در رسانه های جمعی دیده ایم - به صحنه های سینه زنی و عزاداری های جمعی در دهه ی شصت ، حاصل سوگ جمعی مردم ایران است. همان احساسی که شخصیت های فیلم مسافران را - در سکانسی زیبا - وادار به شکستن آیینه های خانه ی قدیمی کرد. سوگ و داغداری جمعی مردم ایران را می توان با بیانی نمادین سوگواری جمعی ملتی برای از دست دادن آزادی و عدالتی دانست که در جست و جویش از خون عزیزترینانشان نیز گذشتند. در سی سال گذشته هر بار مردم ایران به صحنه آمدند انگیزه ای برای ایجاد عینیت آزادی و عدالت در سر داشتند. چه زمانی که برای آزادی خرمشهر جوانانشان را به دست شهادت سپردند ، چه زمانی که زیر بمباران های مرگ آور صدام نسل کودکان شان را قربانی کردند و حتی زمانی که به قول دکتر "یوسف اباذری" با بردباری و مدنیت در انتخابات خرداد 76 شرکت کردند می توان رد پای خواست زندگی آزادانه و عادلانه ی ایرانیان را جست و جو کرد. "اسلاوی ژیژک" - فیلسوف و نظریه پرداز چپ معاصر - بعد از برپایی پرشور ، آرام و مدنی تظاهرات های سکوت مردم ایران در خرداد 88 در مقاله ای کوتاه و تحلیلی و با رویکردی تاریخی معنای حرکت های اعتراضی بعداز 22 خرداد را چنین بیان می کند: " به زبان فرویدی ، باید گفت حرکت اعتراضی این روزها بازگشت سرکوب شدگان انقلاب 57 است." ولی به یقین هر جنبشی که ریشه ای تاریخی دارد ، فراز و فرودهایی را نیز با خود به همراه خواهد داشت و باید با درایت و تیز بینی کافی تمام مسیر را چه در گذشته و چه در حال مورد بررسی قرار داد.
سوم - برای شناخت عمیق تر جنبش فعلی مردم ایران ، بازخوانی "بوف کور" یکی از ضرورت های مطالعاتی به نظر می رسد. اولین سطور این مغموم ترین رمان ایرانی با پرسش راوی از موجودیت و معنای زیست خود آغاز می شود. پرسشی که در ادامه اش روایت شکل می گیرد و راوی به دنبال عینیت حقیقی خویش تمام گذشته را می کاود. آن چه روایت "بوف کور" را جذاب می کند ، تضاد بین آگاهی ذهنی راوی با واقعیتی است که به هیچ عنوان شبیه هم نیستند. راوی "دراین دنیای پست پر از فقر و مسکنت" به دنبال شعاع امید بخش آفتاب می گردد و هر بار که خود را در موقعیت های زندگی می بیند درمی یابد که تا چه اندازه از روابط مسلط بر جامعه فریب خورده است. عدم شباهت واقعیت زندگی راوی با آن چه در ذهن دارد انگیزه ی واکاوی گذشته توسط اوست. درواقع می توان موقعیت راوی "بوف کور" را موقعیت انسانی از خود بیگانه دانست که به دنبال ارتباط کوچکی از ذهنیت خود با موقعیتی هایی که در آن زیسته تمام گذشته اش را مو به مو روایت می کند. روایت "صادق هدایت" از بیگانگی انسان در مناسبات فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی ایران کاملاً صحیح است. از خود بیگانگی انسان ها در جامعه ی ما ارتباط زیادی با رفتارهای مستبدانه ی حکومت ها دارد. خواننده ی "بوف کور" این موضوع را در دو قسمت داستان می فهمد. اول زمانی که راوی عاشق زنی اثیری می شود که بر خلاف انسان های هم شکل جامعه ای که روایت بوف کور در آن شکل گرفته پاکی و تمایزات فردی خود را حفظ کرده و دومین بار هم زمانی که در پایان داستان همه - حتی خود راوی - شبیه پیرمرد خنزر پنزری نحسی می شوند که تمام ترس های بزرگ راوی را در طی داستان به وجود می آورد. "بوف کور" روایت ناخودآگاه جمعی مردم ایران است و از این روست که "جلال آل احمد" در باره ی بوف کور چنین می گوید : " سکوتی که در آن دوران حکومت می کند ، در خود فرورفتگی و انزوایی که ناشی از حکومت سانسور است ، نه تنها در اوراق انگشت شمار مطبوعات رسمی و در سکوت نویسندگان نمودار است ، بیش از همه جا در بوف کور خوانده می شود... بوف کور گذشته از ارزش هنری آن یک سند اجتماعی است. سند محکومیت حکومت زور."
چهارم - سکوت سر آغاز شرم است و می توان شرم را به قول "حسن قاضی مرادی" اولین انگیزه ی نقد به خود دانست. تظاهرات های سکوت مردم ایران را نمی توان تنها یک اعتراض سیاسی صرف به شمار آورد ، بلکه باید در ابعاد وسیع تری آن را تلاش مردم ایران برای عقلانی کردن مناسبات مسلط فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی جامعه ی خود دانست. عظمت رفتار صلح جو و مدنی ایرانیان در تظاهرات های سکوت را باید با توجه به بحرانی ترین روزهای عمر نظام سرمایه داری که حمله ی نظامی امپریالیست ها و یا رفتارهای تروریستی بنیادگرایان مرتجع تنها راه حل های پیش رو بود، درک کرد. اگر انقلاب 57 ایران را آخرین انقلاب از سلسله انقلاب های رهایی بخش بعد از جنگ جهانی دوم در جهان بدانیم ، جنبش فعلی مردم ایران بازگشت دوباره به آرمان های به تعویق افتاده ی همان آخرین انقلاب رهایی بخش جهان است. "مراد فرهادپور" با رویکردی شبیه به رویکرد "اسلاوی ژیژک" تاریخیت جنبش 22خرداد را این طور تحلیل می کند :" جنبش 22 خرداد که بر اساس درایت و شهود سیاسی مردم عملاً شعارها ، نهادها و نمادهای مصادره ی شده ی انقلاب را یک به یک از آن خود کرده است ، فی الواقع نوعی حرکت در جهت عکس ، نوعی به عقب بازگرداندن نوار تاریخ است که طی آن ، توان های بالقوه ی رخداد 57 دوباره احیا می شوند و آن انرژی مازادی که توسط حاکمان در مسیر ساخت دولت استبدادی مصادره گشته بود یا به ناگزیر در مسیر دفاع از کشور در برابر حمله ی صدام صرف شده بود ، بار دیگر به دست خود مردم آزاد می گردد تا بدین سان انتخاب های قدیمی دوباره انتخاب شوند و گذشته ی از دست رفته از نو به شکلی صریح تر و کلی تر و فارق از سلسله مراتب و تمرکز کاریزماتیک ، دوباره تجربه شود." خواست ایرانیان برای تحقق یافتن آرمان ها و مطالبات به تعویق افتاده ی انقلاب 57 نویدی دوباره برای نیروهای مترقی آزادی خواه و عدالت طلب جهان است. در دوره ای از تاریخ که انقلاب چین به انحراف کشیده شده ، ویتنام هر روز ضعیف تر و ضعیف تر می شود ، انقلاب کوبا به شکل کمیکی در رجز خوانی های دلقک مآبانه ی امثال "هوگو چاوز" تکثیر می شود و جنبش مقاومت فلسطین دست خوش اغتشاش معنایی و عدم انسجام درونی است ، بازگشت ایرانیان به آرمان های انقلاب 57 آغاز شکلی از مقاومت مدنی و عقلانی در برابر هجوم سیاست های افسارگسیخته ی نئولیبرال های غربی است.
پنجم - رویکرد عقلانی و واقع بینانه نسبت به مسئله ی پیش رویمان به ما حکم می کند که بپذیریم در حال حاضر روایت دیگری از انقلاب 57 نیز وجود دارد روایتی که توان سازماندهی بخشی از نیروهای اجتماعی را نیز داراست. هر چند کمیت این نیروهای اجتماعی را اندک بدانیم اما آن ها نیز جز مردم ایران محسوب می شوند و در سرنوشت این حرکت ملی به سهم خود تاثیر گذارند. با چنین رویکردی رفتار حامیان جنبش - به عنوان دلسوزان کشور عزیزمان - نباید در راستای حذف و به رسمیت نشناختن نیروهای اجتماعی دیگر باشد. جامعه ی ما بعد از بهمن 57 یک بار با حذف بخشی از نیروهای اجتماعیش زمینه های ایجاد انحراف را در انقلابش ایجاد کرد. پس با توجه به مجموع عوامل فعلی که سعی شد تا در این مجال اندک با تکیه بر ابعاد تاریخیش مورد تحلیل قرار بگیرد، فهم و تلاش برای اجرای سه نکته ضروری به نظر می آید :
1- جنبش فعلی مردم ایران یک جنبش ملی است. ملی بودن یک جنبش اجتماعی بدان معناست که در صورت عدم تحقق مطالبات جنبش منافع تمامی اقشار ، طبقات و نیروهای اجتماعی با تهدید مواجه می شود. در چنین شرایطی مبارزه برای تضعیف کلیشه های طبقاتی یکی از ضروری ترین رفتارها بوده تا به واسطه ی آن بتوان زمینه ی حضور حداکثری تمام طبقات اجتماعی را فراهم آورد. با توجه به سخت تر شدن شرایط اقتصادی و معیشتی جامعه تغییر الگوهای مصرف طبقات بالای جامعه - خصوصاً طبقه ی متوسط پایتخت - یکی از حرکت های موثر و کارساز در ایجاد فضای اعتماد عمومی محسوب خواهد شد.
2- مدنیت و پرهیز از خشونت و هم چنین بازگشت به آرمان های انقلاب 57 دو عاملی بودند که هویت اولیه ی جنبش را شکل دادند، بنابراین اصرار بر هر دوی این جوانب پویایی و سرزندگی جنبش را ضمانت می کند.